پست ثابت
تمام اشعار و مطالب این وبلاگ در دفتر حقوقی آثار مولفین به ثبت رسیده است
و استفاده از آنها بدون کسب اجازه کتبی از شاعر و نویسنده اثر غیر مجاز می باشد.
دسترسی آسان به موضوعات وب
FaridEternal@yahoo.com
تمام اشعار و مطالب این وبلاگ در دفتر حقوقی آثار مولفین به ثبت رسیده است
و استفاده از آنها بدون کسب اجازه کتبی از شاعر و نویسنده اثر غیر مجاز می باشد.
دسترسی آسان به موضوعات وب
FaridEternal@yahoo.com
دعوت به کارگاه مجازی ادبیات و ترانه با مدیریت خانم فاطمه اختصاری عزیز
http://www.tarane-soraha.ir/forum/Thread-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87

ترانه ی چای تلخ با تصویر سازی خیلی خوبی مطلع کار رو شروع میکنه ، که از همین تصویر تو بیت سوم دوباره استفاده میکنه تا دلیل استفاده از این تصویر رو به مخاطب نشون بده
و همجنین استفاده از تضاد و... به کمک این تصویر سازی ها میاد تا ترانه ی تقریبا کاملی رو خلق کنه.
دوباره پنجره بازه و بازم...باد پاییزی توی پرده پیچیده
آلبوم عکسام رو به رومه و...همه ی خونه بوی عطرتو می ده
چاییِ تلخِ غروب جمعه و...بغضِ حجله ای که توش دیگه عروسی نیست
اشکامو چرا باید پنهون کنم...وقتی هیچیِ ما دوتا خصوصی نیست
با تو مثل یه پرده درگیرم...تو بی قراریِ باد
مثل عصرای جمعه دلگیرم...تو بغضِ جاریِ باد
بی تو عکسِ یه فاجعَم،شاید...کسی نگام نکنه
بی تو تلخم مثل همین چایی...که از دهن افتاد
آره وقتی نیستی بی قراره...ساعتی که داره
این پا اون پا می کنه هنوز و...غرقِ انتظاره
باورم نمی شه...واسه ی همیشه
جوری از شبم بری که...بغض من همیشگی شه
نیستی و هنوزم...اینه حال و روزم
خونه بعدِ تو سرده...من اما تو تبت می سوزم
منبع متن نوشتاری ترانه و لینک دانلود
http://ali-sokoot.mihanblog.com/
ترانه سرا : محمد نویری
نام ترانه : چای تلخ
خواننده : مهدی نصر
حتمن پیش از این با مجموعه ترانه پرنده وار آشنا هستید، این مجموعه سومین نسخه انتشار یافته توسط انجمن مجازی ترانه سراها است که شامل ترانه های منتخب از بین ترانه های ارسالی دوستان ترانه سرا با موضوع اجتماعی میباشد. امیدواریم با انتشار مجموعه پرنده وار قدمی هر چند کوچک در راه پیشرفت کشور عزیزمان ایران اسلامی و رشد و تعالی ترانه فارسی باشیم.
لینک دانلود در انجمن مجازی ترانه سراها


انجمن مجازی ترانه سراها به عنوان تنها سایت تخصصی ترانه در ایران، از تاریخ 89/02/15 آغاز به کار کرده است. هدف ما حمایت از ترانه سرایان جوان و شناساندن هنر ترانه به عنوان شاخه ای مستقل از شعر و برائت از نام ناروای "شعر محاوره" است.
ما تلاش می کنیم تا به عنوان تنها سنگر حمایت از ترانه در ایران، با مافیای ترانه، ترانه دزدی، ابتذال فراگیر و آسیبهایی از این دست مقابله کرده و بتوانیم تریبونی هر چند ساده برای ترانه سرایان فارسی زبان باشیم. امیدواریم با مساعدت تمامی سرایندگان متعهد این مرز و بوم بتوانیم نماینده ای پاک و صادق از جامعه ترانه سرایان ایران باشیم.
خدا حافظ نگو ، من از سکوت خونه می ترسم...
با سپاس انجمن مجازی ترانه سراها پاییز 1390
http://www.p.tarane-soraha.com
ها که امسال کلاس دوم ابتدایی است به برنا میگوید: اول که میخواستم شعر حفظ کنم مامان و بابا خیلی تشویقم میکردند، بعد خودم هم علاقهمند شدم که شعر حفظ کنم.
برای دیدن کلیپ به ادامه مطلب بروید

فروغ فرخزاد
اسیر
-----------------------------------------
تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس ، مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامُش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان ، خواهم که یک روز
از این زندان خامُش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر ، که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
فروغ فرخزاد
بعدها
-----------------------
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ، دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیرهٔ دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من ، با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه می ماند به جای
تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاکِ دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
حافظ :
رفته ام بيرون گر از كاشانه ي خود , غم مخور
تا مگر بينم رخ ِ جانانه ي خود , غم مخور
بشنوي پاسخ ز حافظ , گر كه بگذاري پيام
آن زمان كو باز گردد خانه ي خود , غم مخور
***********************************
سعدي :
از آواي دل انگيز تو مستم
نباشم منزل و شرمنده هستم
به پيغام تو خواهم گفت پاسخ
فلك گر فرصتي دادي به دستم
******************************
فردوسي :
نمي باشم امروز اندر سراي
كه رسم ادب را بيارم به جاي
به پيغامت اي دوست گويم جواب
چو فردا بر آيد بلند آفتاب
*****************************
خيام :
اين چرخ و فلك عمر مرا داد به باد
ممنون توام كه كرده اي از من ياد
رفتم سر كوچه منزل باده فروش
آيم چو به خانه پاسخت خواهم داد
*******************************
مولانا :
وقت سحر ز خانه ام , رفتم برون رقصان شوم
شوري بر انگيزم به پا , خندان شوم شادان شوم
بر گو به من پيغام خود , هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم , جان تو را قربان شوم
**********************************
منوچهري :
از شرم به رنگ باده باشد رويم
در خانه نباشم كه سلامت گويم
بگذاري اگر پيام پاسخ دهمت
زان پيش كه همچو برف گردد رويم
**************************
بابا طاهر :
تليفون كرده اي جانم فدايت
الهي مو به قربون صدايت
چو از صحرا بيايم نازنينم
فرستم پاسخي از دل برايت
******************************
نيما يوشيج :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگلي خاموش
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
*****************************
شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ي سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
آن گاه که توانستن سرودي است
*******************************
فروغ فرخ زاد :
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم ... می آیم ... می آیم ...
آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آن ها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم گفت
****************************************
با تشكر از منابع
گفتگوی باد و بارون، حسّ مبهم یه رازه
جنسمون از آدم اما ، بینمون راه درازه
کی به گوش تب رسونده هق هق نگفته ها رو؟
کی به راه شب کشونده مقصد نرفته ها رو؟
فهممون تو این ولایت، حقِ سادمون و خورده
ما که عاشقی نکردیم، عشقمون تو خلسه مرده
خالی از حالِ من و تو، فکرو ذهنِ دایه هامون
ترسایی که مونده باقی ، از هجومِ سایه هامون
مردِ هم قبیله ی من ، مرگش از هجوم درده
زنِ هم قبیله ی من ، غصه ها شو دوره کرده
حالا از کجایِ قصه برسیم به زندگیمون؟
اینه رسم و راه آدم ، اینه رسم بندگیمون
ما تبارِ سبزمون و ، به غبار تیره دادیم
سرخه گونه هامون اما...سهم بوسه های بادیم


از تب تند من نترس که عاشق چشات منم
هزار سالم بیاد بره کم نمیشه از خواستنم
از تب تند من نترس که یه روزی هوس بشم
از تو به قیمت جونم محاله که دست بکشم
مگه نمی بینی چشام بارونی خواستنته
دارم حسودی می کنم به پیرهنی که تنته
مگه نمی دونی دلم دلتنگ با تو بودنه
غصه ی هیچ چیزو نخور عشقت همیشه با منه

پیام ها:
1-مرگت درست از لحظه یی آغاز می شود که در برابر آن چه مهم است، سکوت می کنی.
2-تصميم گرفتم آنقدر كم ياب شوم تا دلي برايم تنگ شود. ولي افسوس فراموش شدم .
3-کاش همیشه در کودکی می ماندیم تا به جای دلهایمان سر زانوهایمان زخمی میشد.
4-منتظر نباش که کسی برایت گُل بیاورد خاک را زیر و رو کن بذر را بکار از آن مراقبت کن گُل خواهد داد.
5-درد ” را از هر طرفش بخوانی درد است
دریغ از “درمان” که عکسش ” نامرد ” است . . .

هر وقت آمدید کمی دل بیاورید
لطفا قلم ، و َ کاغذ ِ باطل بیاورید

علی (علیه السّلام) را،
از نهج البلاغه نشناختیم!
از زخم سرش!.
باز هم برایش گریه کردیم...
!.
خاتون
کدوم شاعر،کدوم عاشق،کدوم مرد
تو رو دید و به یاد من نیفتاد
به یاد هق هق بی وقفه من
توی آغوش معصومانه باد؟
تو اسمت معنی ایثار آبه
برای خاک داغ خستگی ها
تو معنای پناه آخرینی
واسه این زخمی دل بستگی ها
نحیب و با شگوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هامی
تو بانوی ترانه هامی،اما
مث شکستن من بی صدایی
تو باور میکنی اندوه ماه و
تو میفهمی سکوت بیشه هارو
هجوم تند رگبار تگرگی
که میشناسی غرور شیشه هارو
تو معصومی مث تنهایی من
شریک غصه های شبنم و نور
تو تنهایی مث معصومی من
رفیق قله های پاک و مغرور
ببین من آخرین برگ درختم
درخت زخمی از تیغ زمستون
من و راحت کن از تنهایی من
من و پاکیزه کن با غسل بارون
تو تنها حادثه،تنها امیدی
برای قلب من،این قلب مسموم
رادی روشن آمرزشی تو
برای این تن محکوم محکوم
نویسنده :مهدی یوسفی نژاد (لولی وش)

" نگاهی اجمالی چه کسی می من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد
شعر سهل و ممتنع، شعری است که سُرایش آن تو خامشی ، که بخواند؟ تو می روی ، که بماند؟ که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟
به راستی در این گونه اشعار روان و صمیمی،
زبان سهل و ممتنع حمید مصدق باعث شد که کسانی در
تو به من خندیدی/ و نمی دانستی/ من به چه
درنمونه ای که نقل شد، ملاحظه می شود که از کجا که من و تو / شور یکپارچگی را در من اگر برخیزم/ تو اگر بر خیزی/ همه بر می چه کسی با دشمن بستیزد/ چه کسی پنجه در پنجۀ هر حمید مصدّق آثار زنده یاد حمید مصدق بدین قرار است:«درفشِ
((چکیده |
منبع سایت شعر ناب

فکر اینکه تو بیای و من نباشم / خواب و از چشای عاشقم میگیره
تازه باورم شده تموم دنیا / پیش آرزوی من خیلی حقیره
یاد لحظه ی رسیدنت میفتم / خنده ی تلخی روی لبام میشینه
حاضرم دارو ندارم و ببخشم / تا که چشمام روی ماه تو ببینه
تو همون ستاره پوشی که هنوز/ جمعه هامو گریه بارون می کنه
نگو شاید به نگاهت نرسم / حتی فکرش منو داغون می کنه.
توی برزخ زمونه گم شدم / رد پاتو از ترانه هام نگیر
اسم تو شنیدنم برام بسه /غم شیرین تو از صدام بگیر .
ناجی فاصله ها جهان من / بی پناهه اگه راستش و بخوای
مثل قلبهای تموم عاشقا / جاده خستس چشم به راهه که بیای
تو همون ستاره پوشی که هنوز/ جمعه هامو ستاره بارون می کنه
نگو شاید به نگاهت نرسم / که فکرش منو داغون می کنه.

شب آشیان شب زده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به ناکجا
مرا بخانه ام ببر
کسی بیادعشق نیست
کسی بفکر ما شدن
ازان تبار خود شکن
تمامه ای و بغض من
از این چراغ مردگی
از این براب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست
مرابخانه ام ببر
ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره میزنم
که شب ترانه ساز نیست
مرابخانه ام ببر
که عشق در میانه نیست
مرابخانه ام ببر
اگرچه خانه خانه نیست
بین این همه غریبه تو به آشنا می مونی
حرفای تلخی که دارم من نگفته تو می دونی
من پر از حرفای تازه عاشق گفتن و گفتن
تو با درد من غریبه اما تشنه شنفتن
صدای ترد شکستن..مثل گریه با صدامه
تلخی ِ هق هق گریه طعم سرد خنده هامه
گرمی دست نوازش گر تو... مرحم زخمای کهنه ی منه
طپش چشمه ی خون تو رگ من
تشنه ی همیشه با تو بودنه
ململ ابری دستات..پر رحمت مثل بارون
ساکته نجیبه چشمات پر غربت بیابون
واسه این تن برهنه ناز دست تو لباسه
حس گرم با تو بودن مثل رویا ناشناسه
مثل حس کردن و دیدن عاشق منظره هایی
دشمن ساده و پاک......پرده ی پنجره هایی
گرمی دست نوازش گر تو... مرحم زخمای کهنه ی منه
طپش چشمه ی خون تو رگ من
تشنه ی همیشه با تو بودنه
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت:
باران احمق
این است معنی مادر...
![]()
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن
لحظه ای چند بر این آب نظر كن
آب ، آیینه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كنی از آن كوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم